می گوید حالم خوش نیست.
می پرسم آیا این طبیعی ترین اتفاق نیست ؟
می گوید قلبم تند می زند. صدای تپش قلبم را در دستانم می بینم .
همه ی قفسه ی سینه ام پر از کوبش قلبم است .
می پرسم این صدا را ارج نمی نهی ؟
می گوید دلم هوری می ریزد .
می پرسم نمی گذاری برود؟
می گوید منتظر خبرهای بدم
می پرسم آیا خیلی نزدیک نیست ؟ خود خبر بد نیسنی ؟
می گوید چه کنم ؟
می پرسم به سوال رسیده ای ؟
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
کاش برای هر پرسشی پاسخی در خور بود
کاش پاسخی برای همه ی پرسش های پر رنگ وبی رنگ بود
کاش مقصدی برای همه ی راه ها بود
کاش راهی بود که همه ی کوره راه ها به ان می پیوستند
کاش نوری بود که همه ی تاریکی ها را روشن می کرد
کاش کلیدی برای همه ی قفل ها بود
کاش گشایشی بر همه درهای بسته بود
کاش ادمی می توانست. دستی بلند کند و ریسمانی بگیرد و از تاب خوردن های بی امان
سرگیجه های بی وقفه رهایی یابد
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
گوشش باز است
چشمانش فراخ
تا کسی دروغ بگوید
می بیند
می فهمد
بلافاصله فرار می کند. از دروغ بیزار است وفرار می کند
نمی گوید می دانم چه می گویی می دانم همه ی حرفهایت بی سر وته و دروغ است
او فقط به چشم های گوینده خیره می شود چشمها همه چیز را لوداده اند ترکیب چهره ، صدا ، نگاه صادق ترین گوینده ها هستن و بلند می شود و می رود
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور